50 رکعت نماز

عملیات فتح المبین شروع شده بود.من و یکی از دوستان می خواستیم هر طور شده خودمان را به خط مقدم برسانیم. نه برگه ماموریت داشتیم نه برگه مرخصی. توکل کردیم به خدا و راه افتادیم.

وقتی به دژبانی آبادان رسیدیم دو رکعت نماز نذر کردیم تا کسی جلومان را نگیرد.
دژبان پرسید : کجا می روید؟

گفتیم: کارون. اجازه داد رد شویم. نرسیده به شهر رسیدیم به یک دژبانی دیگر. نگرانی عجیبی تمام وجودمان را گرفت. دژبان پرسید: می روید حمام؟
گفتیم: اگر بشود. دیگر نه برگه خواست و نه سوال دیگری پسید. از خوشحالی در پوستمان نمی گنجیدیم. جمعیت زیادی می خواستند به شوش بروند و وسیله کمی برای رفتن بود. گفتیم با این جمعیت که نوبت به ما نمی رسد.هنوز لحظه ای از این فکر نگذشته بود که با شنیدن بوق پیکانی به خود آمدیم. پرسید:کجا می روید؟

گفتم:شوش.
گفت:بپرید بالا.
ناباورانه سوار شدیم. وقتی رسیدیم خط اول, پنجاه رکعت نماز نذر کرده بودیم.
آنجا پرسیدند از کدام لشگرید؟
گفتم: لشگر حزب الله.
گفتند : شوخی را بگذارید کنار, با چه مجوزی آمدید تا اینجا؟
گفتیم: با صلوات و نذر نماز.
هیچکس باور نمی کرد ما اینطوری به خط اول رسیده ایم.

/ 0 نظر / 10 بازدید