دست نوشته شهید آراسته

با ماشین به تنگه حاجیان رسیدیم. این تنگه در اختیار برادران سرباز لشگر 77 بود.شبانگاه به ما گفتند: قرار است بر فراز قله , شش سنگر بسازیم. تیر آهنهای بزرگی را که پای قله می بینید باید تا تا بالای قله حمل شود. هر وقت منور زدند روی زمین دراز بکشید.

به پایین قله که رسیدیم, تیر آهنها را شش نفری بلند کردیم. برای آنکه به شانه هایمان برسانیم از مولا علی مدد می گرفتیم. زیر بارفشار آهن, قدمهایمان کند شده بود.

مقداری از راه طی شد. نزدیکیهای قله , منطقه نورافشانی شد. برای اولین بار منور می دیدیم. محو تماشایش شده بودیم. یکباره یاد حرف مسئولمان افتادیم. بی اختیار دراز کشیدیم و تیر آهن از دستمان رها شد و به پایین سقوط کرد. سر و صدای عجیبی منطقه را فرا گرفت. زمین می لرزید.

چیزی نگذشت که دیده بان گفت: بخاطر بی احتیاطی بچه های جدید, دشمن به جنب و جوش افتاده .

عراقیها همه تانکهایشان را روشن کرده بودند. لا حول و لا می خواندیم. خدا خدا می کردیم اگر کاری برای جبهه انجام ندادیم لااقل خرابکاری نکرده باشیم. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت. خبری مسرت بخش همه را مسرور کرد.

تانکهای دشمن چهار کیلومتر عقب نشینی کردند. چون فکر می کردند ما قصد حمله داریم. از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاوریم. به خیال اینکه هر جا قدم بگذاریم دشمن عقب می رود, گفتیم لابد تا چند وقت دیگر حتما عراق را هم خواهیم گرفت.

/ 0 نظر / 41 بازدید