به مادرم قول داده ام که دروغ نگویم

راهزنان از آنجا رفتند و همچنان در کمین بودند تا کاروانى دیگر برسد و به غارت دارایى اش بپردازند، اما پس از ساعتها انتظار کسى را نیافتند. آن مسافرى که هشتاد دینار داشت در راه به محلى رسید و طلبکار خود را یافت و چهل دینار بدهى خود را پرداخت کرد و به سفر خود ادامه داد. راهزنان باز سر راه او را گرفتند و گفتند: هر چه پول دارى به ما بده و گرنه تو را مى کشیم . او گفت : راستش را که گفتم هشتاد دینار پول داشتم ، چهل دینار بدهکاریم بود که پرداختم و اکنون چهل دینار دیگر بیشتر ندارم که براى خرج زندگیم مى باشد.
به دستور رئیس راهزنان اثاثیه او را به هم ریختند و همه چیزش را گشتند. بیش از چهل دینار نیافتند. رئیس راهزنان به او گفت : راستش را بگو بدانم چطور شد تو با این که در خطرى جدى بودى سخن حقیقت و راست بر زبان جارى کردى ؟ گفت : من در دوران کودکى به مادرم قول دادم که دروغ نگویم . راهزنان از روى مسخره خندیدند. ولى ناگهان جرقه اى از نور در دل و وجدان رئیس راهزنان تابید و آه سردى کشید و گفت : عجبا! تو به مادرت قول دادى که دروغ نگویى و این گونه پایبند قولت هستى ؟ ما پاى قولمان به خدا نباشیم که از ما پیمان گرفته گناه نکنیم ؟!
همین عمل نیک مسافر مؤمن و راستگویى او رئیس راهزنان را دگرگون کرد و به توبه واداشت . او از راهزنى دست کشید. و به راه خدا رفت .


/ 0 نظر / 5 بازدید