زندگینامه شهید به نقل از همسر شهید(فاطمه سلطان زاده)

او مدتی در کردستان بود . بعد از آغاز جنگ ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و

سازماندهی نیروها در استان کرمان ، از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود .

عبدالمهدی در موقعیت مختلف  فرماندهی در سطح لشکر 41 ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از بیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد . عملیات کر بلای (4) آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع)و امام راحل را به جان می خرید .

 

عبد المهدی مغفوری در جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه ها شد

                                                           به محض ورود به شهر ، با شهردار تماس گرفت                                                                گفته بود : فلانی یک شیر آب در فلان میدان چکه میکند  این آب بیت المال است فکری بکنید ، روز بعد شیر آب درست شده بود .

 

                                   ***************

 

می گفت برادران شما پاسدارید و آیه ای از قرآن روی سینه دارید . اسراف از شما بعید است چه بسا فقیری در همین کرمان یا در هر جای دیگر این جهان محتاج یک بشقاب برنج باشد ، امروز جمهوری اسلامی مرز

 

                              ****************

 

برای هر کاری ، هر چند کوچک و حتی یک یک امضاء ها می گفت بسم الله الرحمن  الرحیم و چون کررو انجام می داد می گفت الحمدالله .

 

                             *******************

 

پرسیدم آقا مهدی چه آرزویی داری

گفت : ظهور آقا امام زمان (عج) و خدمت در رکابش

بعد هم با تبسمی زیبا کفت : اگر من نبودم و آقا ظهور کرد سلام من رو به او برسانید و بگو ئید مهدی عاشقت بود .

 

                              *******************

 

توی صف ایستاده بود ، وقتی نوبتش شد فروشنده فروشگاه سپاه گفت حاج آقا ظرف شما خاک گرفته اجازه دهید بروم بشویمش – اجازه نداد ظرف رو گرفت و رفت بعد از ساعتی با ظرف شسته برگشت .

 

                              *********************

آقا سید کمال موسوی که استاد اخلاق و عارف به تمام معنی بود می گفت شهید مغفوری مجسمه تقوی بود ، او استاد من بود

 

                            *******************

 

 

 

دستش را که بوسید مرد افغانی گیج شده بود

حاجی می گفت : ای برادر من تحمل عذاب آخرت رو ندارم اگر ستمی به شما شده مارو ببخش . مرد افغانی خم شد و صورت حاجی رو تو بغل گرفت حالا هر دو گریه می کردند و مرد افغانی هی می گفت : زنده باد اسلام ، زنده باد شما .

 

                              *******************

یک زمین خالی بدون دیوار کنار منزلمان بود  مردم و ما از وسط آن زمین می گذشتیم تا راه کوتاهتر شود ولی حاج مهدی هرگز از داخل آن زمین رد نمی شد . می گفت شاید صاحب این زمین راضی نباشد .

 

                            *******************

 

مسئول بسیج استان که شد ، اولین اقدامش به محض ورود جابجایی میزها و صندلی ها بود ، می گفت همه رو به قبله !

 

                                  ***************

 

گفتند: خانمت بیمارستان است.

موتور را گذاشت کنار خانه و رفت بیمارستان .

ازش پرسیدم چرا با موتور نمی روی ؟

گفت امروز باک موتورم رو با بنزین سپاه پر کردم . درست نیست با موتور بروم.

تاکسی هم گیرش نیامد و پیاده رفته بود بیمارستان .

 

                              *****************

 

توی اتاق نشسته بودیم ، داشت حساب و کتاب امور سپاه رو می کرد

گفتم : حاجی خودکارت رو بده چیزی بنویسم ، گفت چند لحظه صبر کن و از خانه خارج شد . بعد از چند لحظه با خودکار نو وارد شد و اونو به من داد .

وقتی تعجب من رو دید داستان شمع و علی (ع) را برایم گفت .

 

                                 ****************

 

با تاکسی به خانه یکی از اقوام می رفتیم .

نیمه راه حاج مهدی به راننده گفت ترمز کنید پیاده می شویم .

راننده گفت : هنوز که به مقصد نرسیده اید . حاجی گفت شما این راهی که میروید

یکطرفه است و خلاف قانون و شرع .

راننده اصرار داشت که این راه کوتاهتر است و زودتر به مقصد می رسید .

ولی حاجی راننده رو مجاب کرد که مسیر رو برگردد و از مسیر درست به مقصد برسیم .

                               *******************

سال 57 در سلف سرویس دانشگاه تهران می خواستم با فیش غذای خودم برایش افطاری بگیرم . گفت من نمی خورم پرسیدم چرا ؟ پولش را می دهم . گفت نه این حق دانشجویان است . آمدیم بیرون نان و ماست خرید و افطار کرد

                      

                        **********************

 

 آخرین بار که میرفت جبهه برایش آئینه قرآن گرفتم ، قرآن را بوسید و آن را باز کرد سوره نور آمد " الله نور السموات و الارض " وقتی آیه را خواند حالش دگرگون شد ، گفت چه سوره خوبی انشاء ا... با نور بر می گردم .

روی تابوت رو که کنار زدم .............

 

                         ***********************

 

تلویزیون رو روشن کردم ، با تعجب حاجی رو بر صفحه تلویزیون دیدم ، با همان متانت همیشگی سخن می گفت ومردم وجوانان کرمانی رو به حضوردرکاروانهای سپاهیان محمد ( ص) دعوت می کرد .

حاجی جمله ای رو گفت که جوونها را دسته دسته به مراکز بسیج کشاند .

 حاج مهدی گفت : پایگاههای مقاومت سفارتخانه های امام زمان (عج) هستند .

 

                          *******************

 

داشت ظرفها رو می شست ، وقتی نیروهایی که در آسایشگاه خوابیده بودند مطلع شدند، همه سراسیمه و با عجله دویدند طرف آشپز خانه و شرمنده ازاینکه ظرفهای خود را نشسته رها کرده بودند و رفته بودند .

حاجی هم برای دلداری آنها قصه حضرت عیسی و حواریون را تعریف کرد .

 

                         **********************

همیشه با محاسن شانه کشیده ، تمیزو لباسهای مرتب در اجتماع حاضر می شد .

می گفت این فکرغلط است که ما نباید آراستگی ظاهر داشته باشیم .

حزب الهی بودن یعنی نظم و انضباط باطن و ظاهر .

 

                               ********************

 

هوا بارانی بود .

نیرو های اعزامی از پادگان امام حسین (ع) کرمان عازم جبهه بودند .

دیدم حاج مهدی خم شد و از میان گل و لای یک پیشانی بند رو برداشت و تمیز شست .

گفتم حاجی پیشانی بند زیاد داریم .

گفت : نه، مغفوری زنده باشد و نام آ قا امام زمان ( عج) زیر پا و میان گل و لای باشد .

 

                       ********************
با سپاهیان حضرت رسول (ص) در استادیوم آزادی تهران بودیم ، شام همبر گر بود .

تیزی همبرگرها صدای همه را در آورده بود .

 حاجی بدون هیچ عکس العملی غذایش را خورد، پرسیدم حاجی چطوری خوردی؟ خیلی تیز بود ، تبسمی کرد و گفت : برای من مهم حلال بودنش است نه تیزی ترشی و شوری .

                           *********************

وقت اذان شده بود .

جلسه مهم استانداری هنوز ادامه داشت ، آقای استاندار در حال صحبت بود که حاج مهدی از پشت میز بلند شد و جانمازش رو همانجا پهن کرد و بدون اینکه خجالت بکشد با قامت رعنا به نماز ایستاد ، الله اکبر .......

 

                           ***************

 

با موتو خودش اومده بود .

گفتم : حاجی بخشنامه اومده که فرمانده هان می توانند از ماشین سپاه استفاده کنند .

تبسمی کرد و خودکارش رو از جیبش بیرون آورد و گفت : من روز قیامت جواب همین رو هم نمی تونم بدهم .

                                 ********************

 

توی خط فاو داشت برای نیروهای عازم خط مقدم سخنرانی می کرد که باران شدیدی شروع شد چون نیروها اورکت نداشتند ، حاجی اورکتش را در آورد و به صحبتش ادامه داد .

یکی از نیروها می گفت : عمل آن روز حاجی تا ثیرش بیشتراز حرف هایش بود .

 

                    **********************

 

حاج مهدی مغفوری عاشق سپاه و بسیج بود . بارها دیده بودم در ورودی پایگاه را مثل زیارتگاه می بوسد . می گفت وقتی از این در وارد می شوم به آرامش می رسم . این بزرگوار اعتقاد بسیار  محکم و ریز بینی داشت . یادم می آید برای منزل نان می خواست تهیه کند و از جلو چند نانوایی رد شدیم . گفتم حاج آ قا این نانوایی ها خلوت است چرا نان نمی گیرید ؟

گفت صد متر پایین تر نانوایی سراغ دارم که عکس حضرت اما م (ره) را داخل مغازه اش نصب کرده ، فکر می کنم که او به ولایت نزدیکتر است                                                                                                        

                                                                                 راوی : شهباز حسن پور

                                      

                                    **********************

در ماموریتی بی آنکه متوجه بشود سرعت غیر مجاز می گیرد و به ماشین شتاب می دهد وقتی متوجه می شود به پاسگاه رجوع می کند و درخواست می کند که جریمه اش کنند این یعنی چه ؟ می گفت من در این دنیا حاضر به پرداخت جریمه هستم تا در آ ن دنیا امام ملا متم نکند و بگوید من دستور داده بودم که قانون را رعایت کنید

                                                    راوی : عبد الحسین مغفوری برادر شهید

 

                                          *******************

 

حاج مهدی برای همه احترام قا ئل بود بخصوص برای پدر و مادرش . ما هر وقت به خانه پدری ایشان می رفتیم دست پدر و مادرش را می بوسید و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمی داد که جلوتر از مادر یا پدرش حرکت کند . تا آنها نمی نشستند به خود اجازه نشستن نمی داد . خدا میدا ند او چقد رآ گاه و محترم بود.

 

                             ****************************

 

تا آنجا که به یاد دارم هیچوقت ندیدم ایشان کنار سفره ای که پدر و مادرش نشسته اند دستش را زودتر از آتها به سفره برده باشد .

شبهایی که در منزل پدری حاجی میهمان بودیم  ، بنا بر شرایط شغلی پدرش دیرتر به خانه می آمد اما

 

 

حاج مهدی را می دیدم که همینطور با لباس بیرون نشسته است می گفتم چرا نمی خوابی ؟

می گفت  می ترسم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم ، آن وقت جواب این بی احترامی را چه طور بدهم ؟ بعد صبر می کرد و وقتی پدرش می آمد چراغ را خاموش می کرد ایشان هم می رفت بخوابد .

صبح هم قبل از همه بیدار می شد و به نماز می ایستاد .

                                       

                                                           راوی : فاطمه سلطا ن زاده  همسر شهید

   

/ 1 نظر / 80 بازدید
علی

دو تا وبلاگ هس که واسه من ارزش خوندن داره ... یکیش وبلاگ خودمه ... یکیش اینجا! ...